تبليغاتX
نوری از غیب
نوری از غیب

سلام.

میلاد حضرت ثامن الحجج علی ابن موسی الرضا علیه السلام را خدمت همه دوستداران آن حضرت تبریک عرض می نماییم.

راستی هیچ توجه کردین که چقدر این روز شریف با چهار عدد۸چطوری و چه زیبا متناسب با ولادت امام هشتم یکی شده؟

شاید سالیان سال بگذره و یه اتفاق نادر اینجوری هم پیش نیاد، به هر حال من دوست دارم که ما هم این تقارن بیادماندنی را که با یاد امام رضا(ع) نورانی تر شده غنیمت بشمریم و بهانه ای برای هشتایی شدن خودمون پیدا کنیم.

لابد میپرسید هشتایی شدن یعنی چی؟

هشتایی شدن یعنی اینکه سعی کنیم به نیت ولی نعمت خودمون امام رضا(ع) هشتا کار خوبی که دل ایشون را از ما شاد میکنه انجام بدیم ،خیلی دنبال انجام دادن کارهای بزرگ نباشیم منم چون خودم آدم کوچیکی هستم سعی میکنم لااقل هشتا کار کوچیک انجام بدم،شما بزرگواران میتونید کارهای بزرگتری انجام بدید.هر چند به نظر من امام رضا (ع)اونقدر بزرگ وکریم هستن که میزان سنجش و ارزش گذاری شون بر اساس کرم خودشون باشه نه کم یا زیاد بودن عمل ما.

"تو لحظه های نورانی ما را از دعای خودتون فراموش نکنید"

نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط نورانیت درون |
 

وزن تو بی وزنی؛به تکاپوی پری از پرواز،

به نسیم از لب آب،به دعا بر سر لب ،

وزن تو اقیانوس ؛که مرا باز به آن افکندی،

صحبت از بیش و کمش نیست رها،

من تو را با همه اوزانت،و همه بی وزنی ،

از ته قلب ستایش دارم.

وزن تو کوه طلا،وزن تو یک الماس،وزن تو مروارید،

وزن تو خاطره ای بر سر یک لوح سفید،

وزن تو سجده به عشق،وزن تو نور خدایی بودن،

وزن تو نغمه به هنگام سحر،

وزن تو سوره نور، وزن تو رمز عبور،

وزن تو آرامش،وچه زیباست به یادت بودن،

و دل خویش به اوزان رها پیمودن.

وزن تو یک گل سرخ،وزن تو بوی ترنج،

وزن تو صوت هزار،وزن تو فصل بهار،

وزن تو سایه یک سرو بلند،وزن تو موج به حجم دو مژه،

وزن تو شعر غزل، طعم تو جام عسل،

که نوازش دهد این تشنه ی مشتاق تو را.

"تولحظه های نورانی ما را از دعای خودتون فراموش نکنید"

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم مهر 1388 توسط نورانیت درون |

حقیقت ،آینه ای بود که از دستان خداوند به زمین افتاد و شکست .

پس هر کس تکه ای برداشت و خودش را در آن دید و پنداشت حقیقت در دست اوست .

حقیقت اما در میان مردمان پخش بود .

"تولحظه های نورانی ما را از دعای خودتون فراموش نکنید"

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 توسط نورانیت درون |

بت پرسته هفتاد سال بود که توی معبد خودش به پرستش خداش مشغول بود و مدام اونو صدا میزد ای صنم ای صنم و هیچگاه صدایی از خدای خودش نمی شنید، یه بار در خالی که روی لبش ذکر صنم صنم خودش را داشت می گفت زبونش خوب نچرخید و گفت ای صمد، توی همون لحظه یه صدایی از غیب شنید که بهش گفت لبیک،ملایکه الله که این صحنه را می دیدن به خدا اعتراض کردن که این بار هم که این بت پرست تو را صدا زد به اشتباه تو را صدا زذهچون هدفش گفتن نام تو نبود ،توچرا زود جوابش را دادی ،حضرت حق عرض کرد که باید یه فرقی بین اون بت و من خدای واقعیش باشه.و این یکبار که به هر دلیلی منو صدا زده دوست ندارم بی جوابش بگذارم.

صد بار تو خواندی مرا هرگز نیامدم – یک بار من خواندم تو را باسربیامدی

" تو لحظه های نورانی ما را فراموش نکنید "

نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط نورانیت درون |

چند تا مهاجر از شهر های مرزی شرق کشور به همراه خانواده با سر وضعی شبیه جنگ زده ها.

 پیر مرد خسته که از شدت خستگی روز در حال چرت زدن تو مسیره.

یه جوون متاهل که دنبال کار میگرده و میخواد وام بگیره .

 دوره گردی که دستمال توالت میفروشه ۴ بسته دوهزار تومان.

دو تا کارگر عمله ای که خاک وخل از سر و لباسشون میریزه.

عده زیادی آدمهای ساکت که وانمود میکنن کاری به اطرافشون ندارن.

و من که همه این صحنه ها را میبینم و با خودم میگم اگه این آدمهای متفاوتی که توی این مسیر کوتاه با هم هستن به مشابه مشتی از خربال مردم کشورم باشن واقعا این وضع برازنده اونها نیست.

فقط میتونم بگم به امید روزی که شاهد این صحنه های بیچارگی مردمی تمدن ساز کشورم نباشیم.

"تو لحظه های نورانی ما را از دعای خودتون فراموش نکنید"

 

نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم مرداد 1388 توسط نورانیت درون |

همه در حال جنب و جوش و تدارک اسباب جشن وشادی برای سالروز تولد امام زمان(عج) بودند و هر کدوم از مساجد و تکایا با شیوه ای متفاوت این جشن را  برگزار می کردن و توی این همه جمعیت باز هم مثل سالهای قبل چشمهامون از دیدن صاحب مجلس محروم بود و نمی دونستیم که چقدر این ارادتها مورد قبول ایشون هست یا نه و نمی دونستیم باید تواین روز بزرگ هدیه تولد ش را باید دست کی بسپاریم و چطوری باید عیدیمون را ازش بگیریم.به امید اون روزی که خودش را توی جشنش از نزدیک ببینیم.

"تو لحظه های نورانی ما را فراموش نکنید"

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 توسط نورانیت درون |

شمع گردیده به پایت سوختم                        شعله ای بر جان خود افروختم

بعد از آن افروختن بر جان خویش               یک نظر بر چهرات اندوختم

یک نظر بر چهرات آتش بزد                    خرمن وجانانه یک جا سوختم

خرمنم را سوختی آن باک نیست                   سر جان سوخته را گوفتم

سر آن جان را نشاید گوفتن                      من خموشم هر دو لب را دوختم

در خموشی باز حرفت شد پدید                خانه را جز غیر تو من روفتم


*در لحظه های نورانی ما را قراموش نکنید*

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 توسط نورانیت درون |
 

من نفسهای رها گشته ز رویای توام    تو حجاب نفس خسته ی مهجور مباش.

امیدوارم که هر روز از غیر او رها بشید و به خود وجود خدا برسید و نوری از جنس خدا گردید.

"تو لحظه های نورانی ما را فراموش نکنید"

نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم خرداد 1388 توسط نورانیت درون |

شبی خواب دیدم درطول ساحل با پروردگارم قدم میزنم.

سراسر آسمان صحنه هایی از زندگی ام را نشان میداد.

برای هر صحنه به دو ردیف رد پا روی شن توجه کردم؛

یکی به من تعلق داشت و دیگری به خداوند.

وقتی آخرین صحنه در مقابلم نمایان شد،

باز به رد پاها نگریستم..

فقط یک ردیف رد پا باقی مانده بود.

همچنین متوجه شدم که این در بدترین واندوه بارترین اوقات زندگی ام اتفاق افتاده بود. مضطرب شدم و از پروردگار پرسیدم:

پروردگارا،

تو گفتی که از هنگامی که من تصمیم گرفتم از تو پیروی کنم،

تو تمام راه را با من گام خواهی برداشت،

اما من متوجه شدم که در طی سخت ترین اوقات زندگی ام فقط یک رد پا وجود دارد،

نمی فهمم چرا، وقتی به تو بیشتر احتیاج داشتم، تو مرا ترک کردی

پروردگار پاسخ داد:

فرزند عزیزم، من تو را دوست دارم و هرگز رهایت نمی کنم.

در دوران آزمون ورنج تو، وقتی فقط یک ردیف رد پا می بینی زمانی است كه من تو را در آغوشم می بردم .


                                      "در لحظه های نورانی ما را فراموش نکنید"


این مطلب به سفارش "رها "تنظیم گردید از ایشان سپاسگزارم.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 توسط نورانیت درون |
برا خیلی از آدمها حداقل یک بار پیش اومده بعد از اینکه یه چیزی را یا یه فرصتی را از دست دادن تازه به ارزش واهمیت اون پی بردن و قدر اون را الان که دیگه دراختیار ندارن فهمیدن ، فرصت های مقتنم برای همه ما درگذرند وسایه غفلت اونها را از ما سلب میکنن. "تو لحظه های نورانی ما را از دعای خود فراموش نکنید"
نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 توسط نورانیت درون |
Blog Skin